مجنونان حق

مجنونان حق

گاه عشق آمد که رجعت به اصل
گاه یاد راهیانِ راه وصل
یاد یعنی یک تلنگر یک نگاه
یاد یعنی غصه و غم پیش از آه
یاد یعنی خاطرات دوستان
ذکر گل های غریب بوستان
یاد یعنی عشق یعنی زندگی
یاد یعنی از خودت شرمندگی
می توان بایاد بر غم چیره شد
بر عروج مهربانی خیره شد
می توان بایاد تا افلاک رفت
تا جوار لحظه ادراک رفت
یاد این پاکان چراغ راه ماست
در طریق عاشقی همراه ماست



برای جست و جو در مطالب وبلاگ،از کادر زیر استفاده نمایید***
آخرین تحلیل ها
  • ۰
  • ۰

بسم الرب شهدا و الصدیقین

علی‌رضا عاصمی در پاییز سال 1341 مصادف با اول رجب در شهر کاشمر به دنیا 

آمد. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ای که مسائل و آداب اسلامی در آن رعایت

می شد، شروع کرد. مهر ماه سال 1357 به همراه دوستانش، اولین راهمپایی دانش 

آموزان در کاشمر را برگزار کرد. با پیروزی انقلاب فعالیت هایش را در قالب انجمن 

اسلامی دبیرستان، فراگیری آموزش نظامی و گشت زنی شبانه در شهر ادامه داد. با 

شروع جنگ با وجود سن کم جزو اولین گروه اعزامی راهی میدان جنگ شد و بعد از 

گذشت چند هفته به سوسنگرد رفت و چندی بعد خنثی کردن مین های مختلف رافراگرفت و به عنوان فرمانده گروهی از تخریب چی ها معرفی شد و در عملیات 

طریق القدس حضور یافت.

پس از آن در عملیات های دیگری نیز شرکت کرد و بارها زخم عشق را بر جان 

خرید. سال 1362 در حالیکه از مدت ها پیش به عنوان جانشین تخریب قرارگاه کار 

می کرد، به عنوان فرمانده تخریب قرارگاه کربلا انتخاب شد.

علی رضا با استفاده از فرصت هایی که گهگاه به دست می آورد، دیپلم خود را در 

سال 1361 گرفت و در سال 1363 در مرکز تربیت معلم شهید باهنر تهران پذیرفته 

شد.طراحی جنگ افزارهای مورد نیاز در عملیات از ویژگی های دیگر علی رضا بود. تهیه فرش برزنتی برای گستردن روی سیم خاردار، آتشبار آرپی چی، موشک برای انهدام دژ دشمن و تهیه انواع تله های انفجاری از آن جمله بودند .

با پیگیری علی رضا، در اواخر شهریور ماه 1362 بخشی از بیابان جاده اهواز آبادان 

برای بنای اردوگاه نیروهای تخریب در نظر گرفته شد. بنای اولیه اردوگاه با یک تانکر 

و چند چادر گذاشته شد. بعدها مقدمات ساخت سوله و نمازخانه اردوگاه فراهم شد.

در پائیز 1362 با دوشیزه ای پاکدامن ازدواج نمود و صاحب فرزندی به نام رسول 

شد. در عملیات والفجر 8، علی به عادت کمبود کلسیم، دستهایش ترکیدگی پیدا کرد. 

چند روز بعد هم شیمیایی شد ولی علی رغم آن که دو هفته استراحت مطلق داشت، 

سریع به منطقه برگشت.در سال 1365 عازم تیپ ویژه پاسداران در باختران شد. این تیپ تحت امر قرارگاه رمضان قصد انجام سلسله عملیات برون مرزی را داشت. لذا علی رضا به خاک عراق رفت و در بازگشت در عملیات فتح 1، 2،و 3 شرکت کرد . سرانجام در سیزدهم دی ماه سال 1365 در ساعت 3 بعدازظهر به هنگام تخریب بمبی در چاله ای در خارج از شهر باختران در سن 24 سالگی به همراه سه تن از یارانش به شهادت رسید.

یادش گرامی

خاطرات این شهید والا مقام در ادامه مطلب>>


شادی ارواح طیبه شهدا صلوات

 عنایت حق

قله را که فتح کردیم همگی شاد و مسرور چشم به سلسله جبال کردستان دوختیم. که یک باره علی رضا اشک از چشمانش جاری شد. پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟» گفت: این دره ها روزگاری آوای جرس کاروان های کربلاییان را در دل خویش پنهان می داشت. اکنون ببین به چه سکوت دل آزاری گرفتار شده است. ساعتی بعد دشمن راه ارتباطی ما را قطع کرد. دسترسی ما به آب نیز غیرممکن شد. چند روزی در محاصره باقی ماندیم. مسئول مخابرات هم اطلاع داد نیروهای پشتیبانی نمی توانند در کوتاه مدت دره را از دشمن پاکسازی کنند. اگر از سنگر بیرون می آمدیم سریع هدف تیربارهای دشمن قرار می گرفتیم. بحران تشنگی شدت یافته بود.

یکی از نیروها گفت: بچه ها تیمّم کنید و نماز بخوانید و از خداوند راه نجاتی بطلبید. عاصمی روی سنگ سپیدی نزدیک قله سر بر سجده نهاد. آنجا اصلاً امن نبود. صدایش زدم تا به سنگر برگردد. با خنده گفت: عصبانی نشو. خدا با ماست و خواهی دید که چگونه درهای نجات را به روی ما می گشاید. با بی حوصلگی حرف هایش را تصدیق کردم. آتش دشمن شدیدتر شد. ناگهان یک گلوله کاتیوشا در محلی که علی رضا دقایقی قبل مشغول راز و نیاز بود، اصابت کرد. درست همانجا گودالی ایجاد شد. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که گلوله ای دیگر به زیر گودال کنده شده، اصابت کرد و این بار سنگ عظیم تکیه گاهش را از دست داد و افتاد. ناباورانه نگاه کردم از محل سنگ چشمه آبی جوشید. همه بچه ها فریاد زدندند: الله اکبر. علی رضا اشک ریزان خدا را سپاس گفت و در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: من روی چشمه با لب تشنه نماز می خواندم.

خداوند به درماندگی ما ترحّم فرمود و به وسیله تو هم مرا از محل انفجار دور کرد و هم سنگ را از روی چشمه پنهان مانده فرو غلتاند.

جمله علی رضا در ذهنم می گذشت: خدا با ماست و به حقیقت پروردگار رحمان با ماست و ما را همراهی می کند. 


زندگی من

موقع خواستگاری گفت: من از اول در جنگ بودم و تا آخر هم هستم، اگر انتظار غیر از این دارید، بگویید. سکوت کردم. فهمید سکوتم علامت رضایت است. آن موقع نوزده سالم بیشتر نبود. مهم ترین شرط من برای ازدواج، ایمان همسر آینده ام بود. بعد از مراسم عقد، علی رضا بلافاصله راهی جبهه شد و بعد از 70 روز تماس گرفت و گفت: وسایلت را جمع کن و بیا اهواز. ساک لباسم را برداشتم و رفتم. یک اتاق 9 متری در هتلی انتظارم را می کشید. زندگی ما در این خانه آغاز شد.

یک سال و نیم در اهواز در همان اتاق بودیم. وقتی رسول به دنیا آمد، علی رضا نبود. خبرش کردند. خودش را رساند به بیمارستان. هدیه ای همراهش بود. یک جلد قرآن. گفت: «هرچه فکر کردم چه هدیه با ارزشی برایت بیاورم تا نهایت تشکر را کرده باشم، چیزی بهتر از قرآن پیدا نکردم.» هنوز هدیه اش را دارم. گذاشته ام برای رسول. همیشه یک لبخند زیبا گوشه لبانش بود. وارد خانه که می شد، قبل از حرف زدن، لبخند می زد. علی رضا زیاد از خودش کار می کشید. بعضی وقت ها از شدت خستگی خوابش می برد و من فقط نگاهش می کردم.

زندگی با علی رضا کوتاه بود. اما در تمام آن مدت من هیچ خاطره بدی از او نداشتم. همیشه با من مهربان بود. یادش به خیر.

راوی: همسر شهید


میدان مین

باید از میان میدان مین معبری زده می شد، که برای نیروهای تخریب ارتش مشکلی پیش آمد. من تنها ماندم. زمان هم خیلی کم بود. گریه ام گرفته بود، که خدایا چه کار کنم. در گوشه ای قرآن را باز کردم و گفتم:خدایا خودت هدایتم کن. این آیه آمد که ما آتش را بر ابراهیم سرد کردیم. گریه ام شدیدتر شد. مثل این که باید تنها وارد میدان می شدم. کار را شروع کردم. می خواستم معبر را عریض کنم تا تانک ها بتوانند وارد شوند. نیمه های کار بودم که متوجه شدم تانک ها در حال حرکت هستند دویدم. هرچه فریاد کشیدم صدایم را نشنیدند، ناگهان یکی از تانک ها روی زمین رفت و از شدت انفجار، شنی تانک متلاشی شد. آن قدر انفجار شدید بود که مثل توپی، گلوله شدم و بیهوش افتادم. بر اثر باران شدید، به هوش آمدم. خودم را آهسته حرکت دادم تا مین دیگری را خنثی کنم ولی درد اجازه نمی داد. صدای خرد شدن استخوان های دستم را می شنیدم. دو برانکارد آوردند که مرا حمل کنند. ناگهان یک خمپاره نزدیک مان آمد. آن دو نفر مجروح شدند. ترکشی هم به من خورد. باز بیهوش شدم. بعد از مدتی که به هوش آمدم، دستم را کمی بلند کردم. تیر به دستم خورد. بعد از چند ساعت، مرا به عقب بردند که از آن جا به اهواز و شیراز منتقل شدم.

راوی: شهید عاصمی


آخرین دیدار

آن روز صبح سفر، صبحانه را چیدم ولی علی رضا لب به چیزی نزد. قرآن خواندنش را تمام کرد و رفت سراغ رسول. دیدم صورت رسول را بوسه باران می کند. حیران نگاهش کردم. روزهای گذشته این چنین با رسول خداحافظی نمی کرد. جلوی در ایستادم. آماده رفتن شد. روبرویم ایستاد. زل زد تو چشم هایم و گفت: «دیشب خوابی دیدم...» حرفش را برید. سکوت بین مان دیوار کشید. دیواری که به سختی فرو می ریخت. افتادم به التماس که بقیه حرفش را بگوید. اصرارم فایده نداشت. قبل از رفتن نگاه کوتاهی به زندگی ساده مان انداخت. لحظه ای همان طور ماند و بعد تند خانه را ترک کرد. هنوز یادم هست. شنبه سیزدهم دی ماه سال 1365 بود. همان روز ساعت 3 بعدازظهر دوستانش به خانه مان آمدند و خبر پرواز علی رضا را دادند و من تا می توانستم فریاد زدم و اشک ریختم.

راوی: همسر شهید


نظرات (۵)

خدایا ماروهم به قافله ی شهدا ملحق بگردان
ممنون از شما.سایت خوبی دارید.
فقط میتونم بگم  شرمنده همه شهدا وهمه کسایی هستم که از جان مایه گذاشتنن ...
ای قربون اون لبخنش. همشیره به خدا از شدت اشک پیدا کردن دکمه های کی بورد برام مشکله.......
پاسخ:
سلام.این عشق و علاقه شما به شهدا تحسین برانگیزه....
ولی من یادم نمی آد توی وبلاگ گفته باشم که خانومم؟؟

سلام

ازدوستان شهید عاصمی هستم

ببینید چقدر هنوز مظلومند حتی یه نظر هم کسی نمی زاره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی